سلام
امسال ماه رمضون شبکه 3 ایران یه سریال جالب با بازی حمید گودرزی به اسم پنجمین خورشید پخش میکرد که در مورد سفر به زمان و برگشتن به دهه 60 بود که برای همه اونایی که حد اقل 30 سال رو دارن سرشار از خاطره های تلخ و شیرینه ؛ امروز میخوام یه کم در مورد اون روز ها و چیزهایی که یادم مونده با هم حرف بزنیم .
اون موقع ها من بچه مدرسه ای بودم و ابتدایی میخوندم ، نه ماهواره بود و نه کامپیوتر و موبایل ، ترس از بمباران و جنگ از یک طرف و آزار و اذیت های کمیته از طرف دیگه حسابی همه رو غم زده میکرد . تنها دلخوشی مون ویدئو های تی سِوِن سونی بود که از ترس توی کمد ها قایم شون میکردیم وداشتن شون جرم بود ؛
شطرنج و نوار کاست و هر نوع بازی دیگه هم ممنوع بود . تنها راه ارتباطی مون با دنیا تلوزیون ایران و همون 2 تا کانالش بود که اون هم نصف روز ملا و آهنگران نشون میداد و بقیه اش رو هم کارتون های غمناک که همیشه یکی گم شده بود و یکی دیگه با بدبختی دنبالش میگشت : هاج ، حنا ، نل ، بل و سباستیان و بنر که همه شون مادر ها شون رو گم کرده بودن احتمالاً مادرهاشون هم بی حجاب بودن که ماها هیچ وقت نتونستیم مادرهاشون رو ببینیم و خیال مون راحت شه ؛ برای دیدن سری کامل عکس ها شون میتونین اینجا ( + ) کلیک کنین ، تنها برنامه قابل تحمل شون دیدنیها بود که با اجرای مجری خوش تیپش و صدای گرمش یکشنبه ها برای مدتی بمباران و جنگ رو از یاد مون میبرد و اون هم در واقع تیکه هایی از برنامه های ماهواره بود که خود شون برامون گلچین و پخش میکردن .
هفته ای یه روز هم اوشین و روزهای دور از خانه رو میداد که باز به خاطر نبودن گزینه بهتر همه مون نگاه میکردیمش ، شاید اون روز ها خیلی خوش مون نمیومد ولی وقتی امروز این تیکه تیتراژش رو دیدم نمیدونم چرا چشم هام پر شد ، یاد 20 سال پیش افتادم ؛ اگه سن تون میرسه و اون موقع ها یاد تون میاد یه نگاهی بندازین ، حتم دارم شما هم حس من رو پیدا میکنین .
اوضاع سینما هم زیاد خوب نبود و فیلم های چاخان جمشید آریا از یه طرف و جنگ از طرف دیگه همه جا رو گرفته بودن . البته سینمای کودک بد نبود و شهر موشها که ورژن سینمایی کارتون عروسکی مدرسه موشها بود تو سال 63 پرفروش ترین فیلم سال شد ، غیر از اون هم فیلم دزد عروسک ها با بازی اکبر عبدی خیلی قشنگ بود و یادم میاد 6 بار دیدمش اون زمان .
از تلوزیون که بگذریم تفریحات دیگه مون : دارت ترکوندن و تیله بازی کردن و تو خاک و خل کوچه ها فوتبال بازی کردن بود . البته اگه صدای آژیر قرمز و مارش های رادیو تلویزون میذاشتن ، دم به دقیقه آژیرمیزد و دل همه مون رو توی دهن مون میاورد اگه دل تون برای اون آژیرها و مارش های نظامی و سرود ها تنگ شده میتونین از اینجا داونلود شون کنین . یه سری هم آدامس های جام جهانی با عکس های فوتبالیست ها بودش : رودگولیت و مارادونا و رودی فولر . یادش به خیر ، آلمان قهرمان شده بود ؛ و از همه مهم تر مجله دانستنی ها که رد نمیدادیمش .
اما غیر از همه اینها به نظر من اون زمان ها با اون همه محرومیت و فشار و شاید هم دقیقاً به همون خاطر مردم یکدل و یکرنگ بودن ، فامیل و همسایه و محله معنی داشت ، مردم هوای هم دیگه رو خیلی داشتن ، چه توی پارک ها و خیابون ها در برابر کمیته چی ها که به جوراب و روسری مردم گیر الکی میدادن و چه در برابر دشمن خارجی و بمباران . هر هفته کل فامیل خونه یکی از بزرگان جمع میشدن و بزرگ ها بساط منقل و کباب راه مینداختن و کوچیک تر ها هم آتاری که تازه اومده بود بازی میکردن . هواپیما آتاری رو فکر کنم هنوز هم یاد تون هست ، برای داونلودش میتونین اینجا کلیک کنین (+) .
نمیدونم چرا اما خیلی دلم برای اون روز ها تنگ شده ، برای صمیمیت و یکرنگی و سادگی اون روز ها ، احساس میکنم تکنولوژی و راحتی آدم ها رو خیلی از هم دیگه دور کرده ، زندگی ماشینی شهر نشینی اجازه اون دور هم جمع شدن ها رو دیگه نمیده ؛ بچه های نسل جدید همه پاستوریزه و هموژنیزه بار اومدن و میان . دیگه صمیمیت و رحم وجود نداره ، همه تشنه خون هم شدن ، خیلی دلم برای اون روز ها تنگه ...
با درود و سپاس فراوان : شهرام
برخی منابع :
RF4VVVH3U2H7
http://dahe60.blogfa.com/8706.aspx












